توي تمام اين مدت خاطراتم رو توي مشتم نگه داشتم و بهشون نگاه كردم و از ترس از دست دادنشون هيچ تكوني نخوردم و اين قدر غرق شدم كه يادم رفت داره از بين انگشتام مي ريزه.
تمام اون چيزايي كه بازحمت ساخته بودم و براشون اهميت قائل بودم....
امسال براي آخرين بار بعد از 12 سال پشت نيمكت هاي مدرسه نشستم.بعد 7 سال اين آخرين باري بود كه با دوستايي كه دوسشون داشتم و روياهاي منو تشكيل مي دادن پشت ميز نشستم.7 سال توي سمپاد رويايي وصف ناپذير براي من.چيزي كه به خاطرش جنگيدم،تلاش كردم و بهش رسيدم
وای ، باران باران شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟آسمان سربی رنگمن درون قفس سرد اتاقم دلتنگمی پرد مرغ نگاهم تا دوروای ، باران باران پر مرغان نگاهم را شست خواب رؤیای فراموشیهاستخواب را
NILOBLOG.COM
لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای
دسترسی به این مطلب را وارد کنید
» نمایش این
صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای